ماجراهای عقد داداشم قسمت اول

خرید بک لینک
داره بیرون پنجره بارون میاد. یه بارون زیبا و یکنواخت و درست و حسابی. نه از اون بارون الکیای دو قطرهای که هی باید التماسش کنی بند نیاد و ادامه داشته باشه. من یادم رفته بود اینجور بارون را اصلا. شاید سالها باشه که چند روز متوالی و پشت سر هم اینجا بارون نیومده بود و گل و شل ناشی از بارون اصلا معنی نداشت. فقط خاک و خاک و سرما و گرمای خشک و آلودگی هوا. بچهها امسال کلی به خاطر آلودگی و سرما (که صیغه جدید بود نمیدونم از کجاشون درآورده بودن) کلی نرفتن مدرسه. واقعا بارندگی روی حال و احوال روحی و روانی آدمها تاثیر داره. مطمئنم زمستون 57 خشکسالی بوده. مگه نمیگفتن به کوری چشم ش*اه زمستونم بهاره؟ فقط یه همچین بارونی اجازهی کار کردن و تمرکز به آدم نمیده. باید مثل فیلمها کتاب بخونی و قهوه بخوری. اصلا نمیتونم روی کارم تمرکز کنم.اینقدر امسال یخ زدم و قندیل بستم که آخر از دی*جیکا*لا یه هیتر کوچیک خریدم. محل کارمون سیستم سرمایش گرمایش را دو سه سالی هست که تعمیر نمیکنه. نمیدونم هدفشون چیه؟ آیا واقعا پول ندارن یا به قصد صرفهجویی در مصرف برقه. اگر فرض کنیم 10 درصد کارمندها هم مثل من هیتر بیارن سر کار آیا واقعا صرفهجویی میشه؟ خیلی سعی کردم sustainable باشم و سرما را تحمل کنم اما واقعا نمیشد. بدن درد گرفتم دیگه و خسته شدم بسکه با کاپشن و شالگردن بودم. برف و بارون زمستون امسال توی ولایت ما طی 10 سال گذشته بیسابقه است. به نظرتون چیپه که بیفتیم توی بازی اون طرفیا و مثل مزخرفات اونها بگیم که این نزول رحمت الهی مال برداشتن لچکهاست؟! اما دل آدم خنک میشه از گفتنش. دیروز داشتم فکر میکردم که واقعا مدیون فلوکسیتین هستم. این حال نصفه و نیمه روحی متعادل و این پردهای که انگا ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: پنجشنبه 13 بهمن 1401 ساعت: 17:10

امروز باز هر کاری میکنم نمی تونم سر کار تمرکز کنم. ذهنم شدیدا پرش داره. حس میکنم توی پوست خودم راحت نیستم و کلافهام.از این حالت متنفرم. اینجور وقتها آرزو میکنم یک کار روتین دفتری تکراری داشتم که خود کار نیازی به تمرکز نداشته باشه و تازه حواسم را هم پرت کنه. خستهام. نیاز به استراحت و تفریح دارم. اما هفتههاست که حتی آخر هفتهها هم پر فشار و خستهکننده بوده. پسرچه دائم مریض میشه. خیلی ضعیف شده و برای غذا خوردن هم همش ادا درمیاره.پسرک هر روز توی مدرسه بحران جدید داره. بیشتر با دوستها و همکلاسیها. البته مسائل اساسی نیست اما خوب انرژی میبره از آدم. درک روحیهاش برام سخته و برای همین سخته راه حل پیدا کردن. البته خودم هم که مدرسه میرفتم توی همین سن دائم با همکلاسیهام دعوام میشد و خیلی احساس تنهایی میکردم. اما فکر میکردم این ایراد از من بوده و امیدوار بودم برای بچههام پیش نیاد.در مورد اتفاقات جاری احساساتم بسیار در هم ریخته و متناقضه. نمیدونم موضعم چی باید باشه. چکار باید بکنم. کار درست چیه؟ آیا این به نظاره نشستن کار درستیه؟ من هیچ وقت توی هیچ نقطهای از زندگیام آدم عصیانگری نبود. همیشه کنار اومدم و ساختم و کوتاه اومدم. یکی دو تا عصیان خیلی ریز داشتم توی زندگیام که از نتیجهاش خیلی راضیام. اما آدمهای عصیانگر برام عجیبند. شجاعت جوونها غافلگیرم میکنه. نمیدونم باید تحسینشون کرد یا باید گذاشت به پای حماقتشون. ناپایداری شرایط و بلاتکلیفی اذیتم میکنه. رژیم هم دوباره به فنا رفته و شدیدا احساس چاقی دارم. احمقانه است وسط این شرایط اما خوب غصهدارم.میخوام پولهام را جمع کنم ماشین بخرم. میزان پسانداز ماهیانهام در مقابل قیمت ماشینها اینقدر ا ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 19:03

هفته گذشته تولدم بود. سی و هشت ساله شدم. یک مشکلی پیدا کردم که توی ذهنم سنم از سی و چهار بالاتر نمیره. هر کسی ازم سنم را بپرسه اگر بی هوا جواب بدهم میگم سی و چهار. برای عدد درست باید حساب کتاب کنم.گوشی موبایلم به عنوان هدیه تولد خراب شده و شارژ نمی شه. دفعه سومه که این مشکل را پیدا می کنه. امروز گوشی ندارم. قشنگ حس میکنم یک دستم نیست. بدجوری به گوشی وابسته شدم. هر کاری بخوام بکنم به گوشی گیره. تازه مشکلات فیلترینگ هم اضافه شده و مثلا الان به واتزاپ روی کامپیوتر دسترسی نداریم که لااقل یه بخش از کارهامون انجام بشه.هر بار یک مشکلی برای یکی از وسایل پیش میاد و دچار استرس تعمیر و جایگزینی اش میشم, حسابی اعصابم خورد میشه. بابت اینکه من, به عنوان یک نفر که 15 ساله داره تماموقت کار میکنه, چرا باید بابت تعویض گوشیم دچار نگرانی بشم؟ یا چرا بعد از اینکه اولین حقوقم را دادم لپتاپ خریدم, هنوز برام خیلی ساده نباشه که بخوام لپتاپم را عوض کنم؟ واقعا این احساس عدم امنیت روحیه ما رو داغون میکنه. انگار همش روی یک تردمیل داری میدوی که نه تنها به جایی نمیرسی, تازه هی عقب عقب هم حرکت میکنی. یادمه ده سال پیش, داشتم برای خودم برنامهریزی می کردم که به عنوان گوشی بعدی یک سری نوت سامسونگ بخرم. اون موقع کاملا در دسترس و منطقی به نظر میومد و هنوز اوضاع اینطوری نبود. الان هر چقدر هم با خودم صحبت میکنم و میگم تو ارزشت بیشتر از این حرفهاست, نمی تونم خودم را راضی کنم که 50 میلیون بابت گوشی خرج کنم. این غیرعادی زندگی کردن در دنیای عادی تا کی میخواد برای ما ادامه داشته باشه؟ ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 19:03

نمیدونم این چیزی که این روزها شاهدش هستیم اسمش چیه؟ تداوم حماقت؟ احمقها چقدر دوام میآورند؟ مقدمات یک سقوط؟ پلههای رو به ویرانی؟ یا چی؟چیزی که من دارم میبینم اینه که یک سری حرف را مردم دارند میزنند, یک سری از مسئولین توی همهی ردهها دارند میزنند. پیرها میزنند, جوونها, درس خوندهها و نخوندهها, همه دارند این حرفها را میزنند اما هیچ کس اجراش نمیکنه. یعنی اونهایی که راس امور هستند از یک سیارهی دیگر اومدند؟ این حرفها را نمیشنوند و نمیفهمند؟ خیلی خیلی بعیده. اگر نه بچههای همشون از دراز و کوتاه خارج از کشور سرشون بند نبود. اگر خیلی به آیندهی این ویرانهسرایی که درست کردند امیدوار بودند, اقلا محض نمونه یه دو سه تاشون بچههاشون را اینجا نگه میداشتند. بعضی وقتها به خودم میگم شاید من دایرهی اطرافیانم را بسته نگاه میکنم نظرات و افکار اونوریها را نمیبینم. بعد باز میبینم آخه از صبح تا شب با هر کی حرف میزنم که کم و زیاد, بالا و پایین همین حرفها را میزنه. پس اونها کجان؟ محض آزار دادن خودم رفتم یه سه چهار تایی از اون طرفیها را فالو میکنم روی پلتفرمهای مختلف ببینم حرفشون چیه؟ اصلا حرف حساب از توش در میاد یا نه؟ میبینم خوب اینا هم که مخاطبینشون از 200 - 300 تا تجاوز نمیکنه که خوب لابد یه درصدشون هم مثل منند که محض کنجکاوی و مطالعهی این گونههای انشالله در حال انقراض اینجا هستند. پس چطوریه؟ بعد باز به خودم میگم این باز جامعهایه که تو توش داری میگردی. خوب لابد اینها اعتقادی به فضای مجازی ندارند.اما خوب, این همه شکاف هم خوب خیلی ترسناکه. بعد خوب به عادت فرهنگیمون هم خوب هر دو دسته معتقدند که حقیقت نزد اونها است و بس و به منشا حقیقت دست یافتند و هی ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 19:03

صفحه بندی